X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
یکشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1385
ملوسک

-------------------
یلدا زنگ زده بود و داشت مثل ابر بهار گریه می کرد بد بختی هر وقت این بچه ها مشکلی و ناراحتی دارن منو پیدا میکنند واسه همینه که غم دنیا تو دلمه.....

پرسیدم: باز چی شده با وحید دعواتون شده ( اخه مخ این یلدا تاب داره و دوس پسر داره .حالا اگه مامانم بدونه قدغن میکنه باهاش حرف بزنم. میترسه واگیر دار باشه بیماریش) نمیدونه که ما واکسیناسیونرو انجام دادیم و نسبت به این بیماری مسری و واگیر مصونیت داریم

-- نه ملوسکم مریض شده ؟ اینجا بود که زدم زیر خنده و گفتم : واقعا که واسه خاطر اون داری گریه میکنی؟

-- اره بابا ییم برده دامپزشک گفته باید مدتی بستری بشه

-- خوبه یلدا جون با بچه ها میاییم عیادتش..

-- راس میگی .. میدونستم میتونم رو دوستیت حساب کنم

-- اخه دختر تو اون کله جای مخ خدا چی گذاشته؟ من در خلقت تو حیرون موندم

میدونی تو این مملکت گاهی بعضی ازین ادما پول دوا و دکترشون ندارن که هیچ  .. واسه مریضاشون تخت خالی پیدا نمیکنند و مریض جلوی چشم عزیزاشون پر پر میشه ..

اونوقت  ادمایی مثل تو نگران سگشونند ..  به من ربطی نداره تو دلتو با این خوش کردی ولی اگه میتونستی یک بچه  جای این سگ بیارید و ترو خشکش کنید چقدر خوب میشد

اصلا  به من چه.. باشه حالا ادرس بده تا ببینم با بچه ها چکار باید بکنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
---


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493