X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
چهارشنبه 12 مهر‌ماه سال 1385
پرنده

هوا سرد شده بود برگها  تغییر رنگ داده و با حسرت و اندوهی بی پایان از درخت جدا میشدند و صدای گریه شون دل اسمونو به در در می اورد و اسمون گاهی اه سینه شو بیرون میداد و قطرات اشکش چون سیل می بارید.. درختها ازین جدایی دلگیر میشدند و با اندوهی گران همره باد می لرزیدند. این بین فقط باغبان پیرو همه فراموش کرده بودند که گوشه ای از باغ نشسته بود و زانوی غم بغل گرفته و  زحماتش را بر باد رفته می دید. شور و نشاط از باغ رخت بر چیده بود و گاه صدای قار قار کلاغها به گوش میرسید. باغبان پیر یادش افتاد مدتها قبل نه خیلی دور همه جا شاداب و سر سبز بود و صدای مستانه بلبل  به گوش می رسید و نوازش نسیم بر گلبرگ گلها نشاطی تصور نکردنی ایجاد میکرد. اما حالا..
سوز و سرما عجیب بیداد می کرد . نگاهی به اسمان کرد بغض بیش از حد اسمان و ابرهای سیاه حکایت از هوای بسیار بدی داشت . تا خونه راه زیادی بود. پس باید عجله میکرد. بلند شد و اشک گوشه ی چشمش را با پشت دست پاک کرد و براه افتاد . دم در ایستاد و دوباره نگاهی به باغ انداخت و در رابست  و با خود گفت: اگه عمری باقی باشه.. راه افتاد درختهای دو طرف جاده با سکوتی مرگبار  پیر مرد رو بدرقه کردند.
شدت بارش باران بیشتر شده بود و باد تندی می وزید انگاری  باد نبود و طوفان بود..و میخواست درختها رو از بیخ و بن در اورد. و هوا اونقدر تاریک شده بود که راهی رو که طی سالیان دراز از کودکی تا به حال پیموده بود نمیتونست درست تشخیص بده. گاه گرد و خاکی که همراه باد به هوا بلند میشد دیدن رو براش مشکل میکرد مخصوصا که گرد و خاک به چشمش هم رفته بود و سوزش و درد عجیبی داشت
پیر مرد  سرعتش رو بیشتر کرد و می خواست زودتر به خونه برسه . تا ابادی خیلی راه بود . میدونست ولی اگه اسمون صاف بود زودتر میرسید . انگاری هوا باهاش لج کرده بود. هرچه بیشتر می رفت سوسوی ابادی رو نمی دید .  بیاد اورد که مدت زیادی که داره راه میره. خیلی سردش شده بود و تموم لباسهاش خیس  . طوری که اب از لباسهاش می چکید همراه بارش باران. چرا نمی رسید . اخه این همه راه طولانی طی کرده باید چراغهای ابادی رو می دید . شایدم برق نداشتند و طبق معمول خاموشی بود..احساس کرد دیگه قدرتی برای رفتن نداره . باخودش گفت: ولش کن نمیرم منکه دیگه اخر خطم . شابدم تقدیر اینجوری بوده و نشست روی یک تخته سنگ .  پاهاش انگاری داخل جوی اب باشه .
پاهاشو جمع کرد و و چهار زانو روی تخته سنگ نشست. اب از موهاش شر شر می ریخت.و بارو امون نمی داد .دیگه نه میخواست بره و نه دلش برای ماه بانو تنگشده بود .صدای اوازی به گوشش رسید خوب گوش داد. تو این بارون و این سرما و سوزی که در راهست و خبرا ز بارش برف داره. چی میتونه باشه؟ نه حتما اشتباه کرده ؟ با خودش گفت: خوب فک کنم دچار توهم هم شده ام و مادرم می گفت که پدرم موقعمرگ دچار توهم و خیالات شده بوده. به نظرم منم دارم میمیرم... ودوباره لرزش وسرمای شدیدی تو وجودش حس کرد. کاش... نتونست ادامه بده .. خوابش می اومد و پلکهاش سنگینی میکرد . می تونست بخوابه اگه .. هوا کمی بهتر بود..
بازم صدای اوازی به گوشش رسید و اواز نزدیک و نزدیکتر میشد.. چقدر این اواز شبیه بلبلی بود که همیشه تو باغ دور گل.. می گشت .و بازم صدا نزدیکتر شد و کم مونده بود از تعجب از رو تخته سنگ بیفته . پرنده خیسه خیسه بود و بزحمت پرواز می کرد و اواز ش خیلی حزین بود اومد و  رو دست پیر مرد نشست مثل همون وقتها و دوباره بلند شد و کمی پرواز کرد و افتاد داخل ابها . پیر مرد سرما و خستگی و چشمهایش را فراموش کرد و دنبال پرنده راه افتاد و هر قدم به قدم پرنده رو از داخل ابها بر میداشت و نوازش می کرد و پرنده دوباره یه پر میزد و می افتاد . نفهمید چه مدتی این کارو ادامه دادند. ولی وقتی پرنده ی رو تو دستش گرفت .ایندفعه دیگه پرنده برای پرواز تلاش نکرد و ساکت و خاموش بود . پیرمرد پرنده رو نزدیک گوشش برد ..نه قلبش نمیزد . غمگین شد و  ناله سر داد و اشک امانش رابرید و سرشو بلند کرد تا بگه ..
- اخه چرا؟؟
چراغهای ابادی سوسو میزدند ........

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493