X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
جمعه 5 آبان‌ماه سال 1385
می فهمم

 

دیروز مست عطر کودکی بودم
رویاهایم تموج تپشهای قلب مادرم بود
کفشهای نقره ای مادرم ارزوی سر کشم میشد
بی خیال و سبکبال میدویدم درون نور
می پریدم با بال شاپرکها
در بستر پندار من فردا زیبا بود
 گاه می اویختم بر رنگین کمان
و گاه پریشان میساخت موهایم نسیم
 اکنون من در فردای دیروزم گم هستم
جویبار رویاهایم گلی گشته
ائینه ی پندارم هم کمی تیره
 شب جام تشویش میدهد
روز چشمانم شبیه ابر
ارامشم زیر چرخ وحشی گردون خرد میشود
من میفهمم
چشمان اشک الود
 میفهمم قلب زخمی و مجروح
عطر نیلوفری نیست در مرداب ارزوهایم
اکنون نیک میدانم چرا   امین می گرید
من حسرت غبار گرفته ی اکرم را میبینم
برای دیدن دود و اه سینه ی مادر لیلا
نیازی به این مدرک دانشگاهمم نیست
 دردستهای پینه بسته ی بابای علی
? هیچوقت  از ارزوهای علی خبری نیست


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493