X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1385
طنز تفاهم


ماجرای من و لقا از روزی شروع شد که مادرم به اصرار وقت ملاقات  از خانواده ی لقا گرفت .
الهی که اصلا اونروز تو تاریخ نبود و خدا همچو روزی رو خلق نکرده بود.
اقا بسکه مادرمون از محسنات این خانواده و دخترشون تعریف کرده بود . این دل بی صاب مونده ی مام ندیده داشت تالاپ تلپ میزد که چه؟ میخو.اد بره خواستگاری
کاش قلم پا می شکست . ولی نه قلم پام شکست و نه اونروز نیست گردید. خلاصه روز یکشنبه ساعت چها ر با نامبارکی ما به دیدن عروس خانوم اینده رفتیم

به محض باز شدن در بنده با یک گروه کار اگاه که سرتا پای بنده رو زیر ذره بین گذاشته بودند روبرو شدم و هنوز تو مبل درست جابجا نشده بودم که دیدم اقوامی از نژاد تاتار ریختند تو پذیرایی. قابل شمارش نبود . منم ازونجایی که خیلی با حجب و حیا هستم و تا بحال سعی کردهام از جمعیت نسوان دور بمانم

تا در سلامتی عقلی  خویش به شک نیفتم. کم مونده بود از دیدن اونهمه ا جمعیت ریزو درشت  از خیر دیدن لقا منصرف شوم ولی چه کنم که حریف مامانم نمیشوم. با چشم و ابرو منو وادار به سکوت و نشستن کرد. بعد لحظه ای لقا با سینی چای واردشد و من همینطور که داشتم چایی رو بر می داشتم بی هوا تمام فنجون چایی هارو ریختم و سینی و لقا و خودم ....
درسته عروس خانوم اینده پاشون سوخت و چنان نعره هایی می کشید که یاد غولهارو تو ذهنم زنده میکرد
یکی نبود بگه اخه پسر عاقل این نعره ها ادامه دار است. اما حالا بیا و ببین منم پام سوخته و سوزش ودرد زیادی تو پام پیچیده . کسی بهم توجهی نمیکرد . اما ده بیست تا دکتر لقا رو دوره کرده بودند. بگذریم ..
تا یک مقداری از فریاد های گوشخراش لقا کم شدو هر کسی دارو و نسخه ی خاصی پیچید و طبابت اطرافیان تمام شد . نوبت سوال پیچ کردن من رسید
عمه ی لقا که زن جا افتاده ای بود . جا افتاده که چه عرض کنم . با عزرائیل دست و پنجه نرم می کرد.
یه نگاهی عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت: خوب اقا بهروز حقوقت ماهی چنده؟ ببین ما ادما فک و فامیل داری هستیم و مهمونیامونم زیاده . یه وقت اگه نمیتونی از حالا بگو
تا اومدم جواب بدم. مادر مکرمه ی بنده گفت: بچه ام مهندس شرکت نفته . با ماموریت و اضافه کاریاش
ماهی یک و خرده ای میگیره
- وا ننه یک و خرده ای هم شد پول . بابای لقا وقتی  اومد خواستگاری منیژه جون . حقوق منشی کارخونه اش دو سه برابراین بود.
الحق و والانصاف لقا دختر خوبی به نظر می رسید. و باز به دادم رسید و گفت : نه خان جون من  با این حقوق ناچیزم میتونم سر کنم مهم تفاهمه
نفسی براحتی کشیدم. ولی این نفس کشیدن زیاد دووم نداشت . چون ایندفعه صدای بابای لقا بود
- خوب ماشین ? خو نه?   زمین و مستغلات چه داری جوون؟. من دخترمو از سر راه نیووردم..
بازم مامانیم گفت: حاج اقا خونه داره. ماشبنم داره . قراره یه ویلایی هم تو شمال قولنوومه کنه
- خوب زیاد تعریفی نداره و ضعیت این جوون . و رو کرد به لقا .
- بابا نظر خودت چیه؟
- اشکالی نداره بابا بعدا میخره. مهم تفاهمه
و هر کدوم از اطرافیانی که منو احاطه کرده بودند و سوالی می پرسیدند از غذا گرفته تا مدل لباسها و مغازه هایی که خرید میکنم و حتی ادکلن
اما این لقا هر بار می گفت: مهم تفاهمه
تو دلم گفتم : ببین بهروز انگاری خدا برات ساخته . عجب زنی گیرت میاد فقط به فکر تفاهمه....
زیاد درد سرتون ندم . بعد اون ماجرا بخاطر مهم بودن تفاهم منو لقا ازدواج کردیم و الان حدود چند سالیه بخاطر تفاهم سر و دست و پام میشکنه . غذا تو خونه ی ما پخت نمیشه . و بنده هنوز دارم قسط خرج و مخارج عروسی رو میدم . هنوز چشمم به جمال مبارک لقا خانوم بیشتر از یک روز در ماه  روشن نمیگرده و اونم بخاطر تفاهمه . چون خانوم با اقوام تاتارشون مدام در حال مسافرت هستند و گاهی به هتل منزلشون سری می زنند تا بتوانند پول مخارجشون رو از من طلب کنند
و وقتی بنده اعتراض میکنم . میگن : خوب بهروز جوون ما که با هم مشکلی نداریم . ما تو زندگیمون تفاهم داریم .
راست میگه چون من نمیتونم حرفی بزنم و اعتراضی بکنم . اخه به نظرم تو زندگی  مهم تفاهمه...............


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493