بهار
هنری - طنز- شعر و.........
جمعه 19 آبان‌ماه سال 1385
طعم فراغت


دخترک خیره به اب
نور در بینهایت منتشر میشد
افتاب حجم خویش را در اب میبرد
گاه موجی  انتشار نور را بهم میزد
دخترک خم شد و دست فرو برد در اب
نور با سر انگشتانش بازی میکرد

صدای مرغان  نوید صبح روشنی میداد
و هر پرنده با خودش نسیم اشنایی داشت
افق هنوز تنها بود
کوله باری منعکس نمیشد
اما همه چیز پر از تفسیر امدن بود
در زیر پایش شنها شادی می کردند
و موجها  پای کوبان
طعم فراغت میبردند
 و صخره ها در هر انحنای موج
شب را خرد میکردند
دخترک مجذوب درنور و افق بود
روی صورتش درد فراق تبخیر میشد
و گویی صدای پایی
ز افقهای دور
می امد به گوش...........
او می امد.............


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105575