X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
چهارشنبه 8 آذر‌ماه سال 1385
دانشگاه

-
روزی هزار بار خدارو شاکرم چرا؟ واسه اینکه دانشگاه ازاد نمیرم.
مگه دانشگاه ازاد چه اشکالی داره؟ خدا بدور کنه و امگه من گفتم عیب و ایرادی داره. ماشا. الله
عیب و ایراد که نداره هیچی تازه کلی هم حسن داره (افعال معکوس.. البته همه شون اینجوری نبودند اما  اکثرا چرا؟ خدایا خودمو به تو میسپرم . تا تکه بزرگم گوشم نشده. و این  ازادیها منو سنگسار نکردهاند به جرم هتک حرمت مکان مقدس و پارک تفریحیشون. البته محض شوخی بود والا من ازین جسارتها نمیکنم . ببخشیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد)
هزار تا نقش و نگار بر در و دیوار وجودش نقش بسته و خدا میدونه که چه رنگ و لعابی داره درو دیوار این دانشگاه ازاد.
من فقط واسه یه تحقیق کوچولو رفتم کتابخونه شون. کم مونده بود من عقب مونده  از دیدن این همه
 بازیگر که همه شون گریم کرده بودند سنکوب کنم . خدا رحم کرد.به من..
تازه تو کتابخونه شونم تا اومدم از یکی ازین دانشجوهاشون سوالی بپرسم . یکی اومد مثل این گنجشکها که میان بچه هاشونو نوک میگیرند و پرواز می کنند و دختره همچین دست پسر بخت برگسشته رو کشید که فک کنم دستش در رفت.
اما خوب هنوز چند لحظه ای نگذشته بود و من خر خون سخت مشغول قورت دادن کلمات و نوشته هاهای............... بودم که  صدای یکی به کمکم اومد
ببخشید میتونم کمکتون کنم؟
منو میگی هاج و واج نگاش میکردم چون همون جوجه ی برگشته ی چند دقیقه پیش بودو صد البته سالم و سر حال. بدون شکستگی دست...نمیدونم مادر فولاد زره رو کجا قال گذاشته بود یا سرشو با چی گرم کرده بود. لابد با سشوار...

با همون حال گیجی گفتم: ننه مممنون .. من مشکلم حل شد. شما لطف دارید. ولی اقا این مگه دست بردار بود . با کمال ادب و احترام اصرار در کمک به من داشت. حالا خوبه که دور و برشون پر بود ازین رنگ و روغنیها..
چرا به من گیر داده بود خدا میدونه. کم کم داشتم از دستش عصبانی میشدم ... بزور یه معرفینامه از رییس گروهمون گرفته بودم  که میخواست باطلش کنم. تازه تونسته بودم  فکرمو جمع کنم و ازو حالت منگی بیرون بیام که دیدم یکی هم از پشت زد رو شونه ی این جوجه( که با اون موها و ابروهای ناجور که حالمو بهم میزدو)و گفت: به اقا مسعود.. می بینم که...
که اقا مسعود نگذاشت حرف دوستش تموم بشه و پرید وسط حرفش و گفت: سلام  اقا سامان. خوبی؟
--- خوب نمی خوای معرفی کنی؟
و اقا مسعود جواب داد : کی رو؟ معرفی واسه چه؟

- خوب همین دختر خانومو میگم.. خوب  .....
و اقا مسعود دست اقا سامانو گرفت  تا ببردش در حالیکه سر اقا سامان چهارصد و نود درجه به پشت چرخیده بود. و این بار من بودم که میخندیدم البته با توجه به وضع موجود خیلی اروم .. تا با وارد شدن دوستم سمانه گل از گلم شکفت و کلی ذوق کردم.. تا همون جا براش این ماجرا رو تعریف کنم..
اقا وقتی میگن دانشگاه ازاد یعنی   همین و همین..
البته همه دخترا و پسراشون اینجوری نیستند خوب یه کوچولو و یه خرده ووو..........
------------------------------------
 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105499