X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
شنبه 2 دی‌ماه سال 1385
برف

خورشید خانوم پشت کوهها خزید و رفت تا استراحت کنه و  برای روز بعد اماده و سرحال بیاد.. سوز سردی تو هوا بود.. بخاری که از نفسهای عابرین بر می خاست مثل دود تو هوا گم میشد  دانه های سفید برف رقص کنان بساطشونو روی زمین و بر سر رهگذرها پهن میکردند.وبردرختهای لخت تاجی از شکوفه های سفید هدیه میدادند. و تن پوش سفید قشنگی که عروسهای شیطون را به یادت میاورد که پای سفره ی عقد منتظر شنیدن خطبه ها ی عاقد هستند و حسرت دختران دم بخت مثل حسرت یک افتاب ملایم در این
سرمای کشنده....و سفیدی و پاکی برف مثل پاکی دل دخترکانی است که همواره صادقند و پاک ...و وزش نسیمی ناملایم ارامششان بهم میزند و وجود هر چیزی دیگر بر ایینه ی دلشان اثر میگذارد و مکدرشان میکند.
چه زیباست دنیای پاکی و بی الایش.... دور از هیاهو و الودگیها...چنان که وجود هر چیز ی در این پاکی سریع به چشم می اید...
 و در این هوای سرد و برفی عبور تند و بی امان  رهگذران که میخواهند خود را به خانه ی گرم برسانندو دمی بیاسایند.. و به اطراف خویش نیم نگاهی نمی اندازندمثل گذر
لحظه هاست که مانعی را یارای برابری با ان نیست...و صدای نوزادی که با گریه های بی امانش کمک می خواهد هیچ گوشی را نمی نوازدو رواندازی سفیدی که هدیه ی اسمانیست وهر لحظه  پیکرش را پنهان میکند  از دید همه غایب است و ناپیدا...پسرکی که چند شاخه گل دستش بود ناگهان ایستاد و گوش داد. دستهایش از شدت سرما قرمز شده بود و بسختی شاخه های گل را در دستش گرفته بود.شاخه های گل را بر زمین گذاشت و بطرف صدا رفت..پشت تیر چراغ برقی داخل یکپتو پیچیده شده بود. سفید بود مثل برفی که تمام صورتش را پوشانده بود و چشمهایش بیش از حد درشت بود. زیبایی خیره کننده ای داشت. پسرک لبخند زد و نگاهی به اطراف انداخت کسی نبود ..  با خود اندیشید اگه اینجا بمونه که فک کنم تا یکی دو ساعت دیگه  زنده نمومنه..بهتره ببرمش خونمون
و بغلش کرد و راه افتاد . صورتش رو به صورت کودک نزدیک کرد . صورت نوزاد هم یخ بود درست مثل خودش... ولی انگار فهمیده بود یکی به فکرشه . چون دیگه گریه نمیکرد. مقداری که راه رفت خسته شد.
و گفت: بهتره با ماشین برم.. پیاده دوساعت دیگه هم نمیرسم. ایستاد.. زیر برف خیلی سردش شده بود . می لرزید فک کرد: حتما این بچه از اون هم بیشتر سردش شده..
بی انصافها .. راننده ها رو میگفت . کسی  بهش توجهی نداشت و بی اعتنا عبور میکردند مثل روزهاو شایدم مثل شبها
ی دیگر.. بهر حا ل چه فرقی میکرد به حال روز و شب که اون چند شاخه گل بفروشه یا نه؟ اصلا هوا گرم باشه یا سر..د...؟؟؟؟؟؟؟؟

تو همین فکر بود که ماشینی جلوی پایش ترمز کردو شیشه ی ماشین پایین کشیده شد و صدای زنی که میگفت: پسر جون بیا بالا
لحظه ای بعد درون ماشین بود با نوزادی که در بغل داشت..
-- خواهرته؟
--نه..
- خوب فهمیدم برادرته؟
-- نه
-- لابد بچه ی خودته. اخه تو این هوا اونم با این روانداز نازک. فک نمیکنی سرما بخوره؟؟
-- نه بچه ی خودم نیست
-- پس لابد بچه ی داداشته.؟
-نه..
--.خوب هرکه باشه لابد بچه ی اشنایی .. کسیه ..؟ اصلا واسه چه پرسیدم.. میدونی قدر بچه رو بدونید.. من چند ساله ازدواج کرده ام اما.. بچه ندارم.
----جدی میگید؟ دوست دارید یه بچه داشته باشید؟
-- خوب دوس که دارم . اما چه جوری؟
--- خوب خدا بزرگه ... سر این چهار راه نگه دارید
-- مطمئنید؟   من میتونم تا دم در خونتون ببرمتون اخه هوا سرده و برف هم میا د . با این بچه...
-- نگه دارید خانم.. همینجا خوبه من پیاده میشم...
-- خوب باشه.. و ماشنو نگه داشت . پسر پیاده شد و رفت
ماشین راه افتاد و هنوز خیلی دور نشده بود که صدای گریه ای از صندلی عقب ماشین گوشش رونوازش کرد . ماشین رو  کناری  زدو پارک کردو  صندلی عقب رو نگاه کرد............................

----------


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493