X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
شنبه 2 دی‌ماه سال 1385
نادیا
تازه با نادیا سوار اتوبوس شده بودیم . اول خط که سوار میشی خیلی راحت جا هست و میتونی بشینی و خدارو شکر  کنی...که دانشگاه الزهرا اول خطه..از فواید دانشگاهمون...
بعد چند تا ایستگاه مخصوصا  یوسف اباد خیلی شلوغ میشه.......
اونروزم اتوبوس بعد چندتا ایستگاه خیلی شلوغ شد مسافرااز سقف هم اویزون بودند چون رو کف اتوبوس جا نبود. البته اگه به خواست اقای راننده باشه به نظرم رو سقف و بدنه  هم مسافر سوار میکنه و ازونجایی که بعضیها بلیت ندارند و گرفتن پول صد البته ممنوعه....مثلا...اسکناس ناقابل میگیره و خردش میکنه..
داشتممیگفتم جند تا خانم میانسال سوار شدند ومنو نادیا رو طوری نگاه کردند که  هردومون پاشدیم و جامونو دادیم به دو نفرشون.. بعد از تشکر .. یکیشون پرسید: دانشجویید؟
نادیا جواب دادند:بعله
گفت: شما ها هم دانشجویید مام دانشجو بودیم و سرشو تکون داد.
منو نادیا نگاهی بهم انداختیم حقیقتش از حرفش ناراحت شدیم و من پرسیدم: معذرت میخوام متوجه نمیشم..منظورتون چیه؟ نادیا گفت: معلومه که اینا با مات فرق داشتند و با پاش همچین پامو فشار دادا که فک کنم تا دوسال درد پام خوب نشه .. در گوشش گفتم: مگه چه گفتم. پامو له کردی..
-- بایدم متوجه نشی دخترم.  زمان ما یکبار بلیت اتوبوسهارو گرون کردند.. اما ما دانشجو بودیم و م قیمتهارو افزایش ندن . ......................
البته کلی حرف زد تا میدون ولی عصر . من و نادیا اصلا نفهمیدیم منظورش چه بود و چون متوجه شد هردومون ازین مخمون کارنمیکشیمو تقریبا اکبنده.. گفت: زیاد به مختون فشار نیارید....
موقع پیاده  شدن ازش خداحافظی کردیم و تازه هوای خیابون که به صورتمون خورد هردومون خنده مون گرفت
و نادیا گفت: بیچاره فک کنم مخش عیب داشت...............


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493