بهار
هنری - طنز- شعر و.........
جمعه 8 دی‌ماه سال 1385
سرد

هوا خیلی سرده رنگم پریده
یکی رو این اتول خط کشیده
بی انصافی کرده ضبطمو برده
اما کسی انگار اونو ندیده

زنگ میزنم  پلیس بیاد ببینه
علمی  ندارم توی این زمینه
بعد دوسه ساعتی مامور میاد
تا میرسه میگه مشکل همینه

بارون میاد زمین خیلی خیسه
سمانه زخنده میره ریسه
سمانه جون دزدی خنده داره
میخندم به اینکه میشی سر کیسه

رسیدیم سر چهرراه ایستادیم
شیشه کثیف شد ولی ما پول دادیم 
دختره  ماشین دیگه ای رو دید
پولش زیادی بود ولی  دلشادیم

سمانه صداش کرد باهاش کار داره
یکی داره سر به سرش میزاره
منکه دیگه هیچ طاقتی ندارم
سمانه رفت دختره رو بیاره


من میپرسم چقدر در امد داری؟
سر به سر کسی نذار ..بیکاری؟
اشک  چشاش میریزه مثل ابرا
میگه  خوشی ز درد خبر نداری..

دختره  بیچاره سواد نداره
یه بابای پیر و علیلی داره
مادرش عمریه خفته زیر خاک
ز حال دخترش خبر نداره

سر خیابون بعدی نگه دار
بابام نشسته اونجا پشت دیوار
ما که خونه و جای خواب نداریم
سرفه میکنه .. به امید دیدار

اشک نشست رو چشمای دوتامون
سمانه میره اون سمت خیابون
میخوام برم دنبال دختر خانوم
بغضی نشسته توی این صدامون

پسرکی خیره میشه به چشمام
میگه خانوم اخریش شد تمام
تروخدا یه بسته ادامس بخر
والا امشب نداریم نون و شام

یه دختری داره میاد با باباش
رو هواست و نمیبینه زیر پاش
سگش کنار پسر بچه رسید
صدای کشیده به گوش رسیده



عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105575