X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
یکشنبه 17 دی‌ماه سال 1385
شوق
مرا خواندی
ازخود گذشتم
برای دیدنت اماده گشتم
توشه ی ره برداشتم
اندک بود... برای دیدارت کافی نبود...
انتقدر در شوق رسیدن بودم
انتقدر تشنه ی وصالت بودم
یادم رفت از کدام را ه باید می امدم...د
و دوباره مرا خواندی.. صدایت  مشعل راهم شد..
دستانم خالی و ره توشه ی اندک
اما دلم لبریز از عشق تو..
و نهال ارزویم قد میکشید برای دیدارت..
گذشتن از ره پر خطر  با دستان خالی نا ممکن مینمود
ایستادم.. تردید کردم.. نا امید میشدم...
دوباره مرا خواندی..
اشتیاق در صدایت موج میزد..
تصور دیدنت.. دیدن لبخندت.. انتظار رسیدن به تو...وشعله های سرکش عشق..
راه را برایم هموار میکرد..
من راه را شتابان میپیمایم
هنوز مسافرم..مسافر کوی تو...
مرا هر لحظه بخوان
صدایت ارامش وجودم است
و شعله های قلبم در اشتیاق تو...
برای دیدنت لحظه هارا میشمارم
معـــــــــــــــــــــــبود من


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105499