X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
جمعه 29 دی‌ماه سال 1385
نرگس
 برف به شدت میبارید.. و همه جا سفید پوش شده بود
یار علی اومد کنار پتجره و نگاهی به بیرون انداخت و با صدای گرفته ای گفت:
خدا بخیر بگذرونه .. اگه امشب دووم بیاری شاید فردا هوا بهتر بشه
 و راه باز شه و بتونیم بریم..
نرگس در حالیکه به سختی نفس میکشید و صدایش به زور به گوش میرسید
با همون صدای اهسته گفت: دووم اوردن دس من نیست.. تا خدا چه بخواد؟
و دوباره از حال رفت.. یار علی  از جلوی پنجره سریع خودشو رسوند بالای سر نرگس
و سرشو بلند کرد و کمکش کرد که بشیند و دوتا بالشت پشت سرش گذاشت
ـ---نرگس ترو خدا به من رحم کن...به بچه مون فک کن.. بعد اینهمه انتظار داری مادر میشی
نرگس از یاد اوری یار علی لبخندی رو لبای رنگ پریده اش نقش بست
و گفت: انگار قسمت نبود من بچه مو ببینمو باز از حال رفت
---نرگس الان میرم دنبال گل خانوم.. شاید   کاری بتونه برات بکنه
نرگس در حالیکه تو چشمای یار علی زل زده بود گفت:  نه یار علی از دس کسی کاری
 ساخته نیست.. بیچاره مادرم.. اگه بشنفهو دیگه نتونست حرفی بزنه
یار علی نگاه نگرانش را به چهره ی رنگ پریده ی نرگس دوخت..یادش اومد چقدر به شهر رفته بودند
و چقدر پول خرج کرده بودند..
-- راستی نرگس اون نذری که برا امامزاده کرده بودی.. چه بود؟    .. میگم نذرتو ادا کردی؟
هان نرگس اداش کردی؟
اما نرگس دیگه جواب نمیداد


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493