X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
یکشنبه 8 بهمن‌ماه سال 1385
عمه
خیمه ها میسوزد و من میدوم
عمه جان داغ علی رو میبرم
عمه جان ابی نمیخواهم دگر
از برای اصغر مشکی میخرم

عمه جان کجاست عمو و اکبرم
تو بگو شلاق نزنندبر سرم
عمه جان مرکبمان اخر چه شد
پس چرا مارا پیاده میبرند

عمه جان دلتنگ بابا گشته ام
من دگر هرگز نگویم تشنه ام
این همه پای پیاده امدیم
خسته ام دنبال بابا گشته ام

عمه جان میشنوم صوت پدر
بر سر نیزه می خواند یه سر
او شبیه است به بابایم حسین
کی  به سر می اید اخر این سفر؟

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105499