X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
سه‌شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1385
دیر
برای یه بارم که شده تصمیم گرفتم دیر به کلاس برسم.. نه خیر اصلانم حالم خوب بود
دوس داشتم یه روز غیر عادی باشم ببینم چه میشه..
خوب ازون جایی که میخواستم دیر برسم و دوس داشتم اون روز تومینی بوس باشم
اقا چه کنیم ما ادم خوبی هستیم و قانع..(خوب معمولا اخر برج یا اتوبوس یا مینی بوس)
وارد مینی بوس شدم و شکر جایی بود و نشستم . عمرا اگه جا نباشه بمیرم سوار نمیشم.. حالا
بخاطر معرفت زیادی که اقایون دارن و اصلا جاشونو به خانوما نمیدن. مگه اینکه خانومهای زیادی سر پا باشنو بخوان  خودنمایی کنندو گاه هم واسه اینکه بگن ما مردیم.. پس ادم عاقل بیخودی وسط راه سوار این وسیله نمیشه(تذکر دوستانه برای کل فرشتگان)
مینی بوس سریع پر شد و راننده منتظر بود که چهار پنج نفر دیگه رو هم تو سقف و داشبورد و رو گلگیرها سوار کنه اما متاسفانه  کسی طرفدار این ایده نبود و اقای راننده مجبور شد بدون مسافرهای سقفی و.. راه بیفتهو تازه یه اقا پسر پرید تو اتوبوس و بد بختی من جلو نشسته بودم زومشد که خانوم ترو خدا این اخرین ادامسمه بخریدو تکون نمیخورد.. اقا اینهمه مسافر حالا چرا من(از شانس زیادی)
ومن مجبور شدم بخاطر اینکه از دستش خلاص بشم از خیر مینی بوس بگذرم..غافل از انکه شانس بدنبالم بود و این ادامس نودونه قرن ماقبل تاریخ  باید توسط من به زباله دانی تاریخ پرت میشد
و اون روز زودتر از همه رسیدم.(مثلا اینا جمع شده بودند دوباره روییدند. به من چه...)


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493