X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1385
معرفت

تو اتوبوس نشسته بودم دیدم یه خانوم زل زده وداره نگاممیکنه. هی سرموپایین انداختم . سعی کزدم بیرونو نگاه کنم. جلوی اتوبوسو با عرض شرمندگی نمیشه نگا کرد. چون یه وقت میبینی چشت میفته تو چش یکی و خر بیار و باقالی بار کن(اصلا نمیدونم این واسه چیه گاهی شنیدم گفتم)
همینجوری که زوم میشن وای به اینکه خدای ناکرده نگات با یکی تلاقی کنه(استغفراللهوو).. بعله خلاصه اینکه مهتابم متوجه شد و یواشکی زد زیر بازوم ودر گوشم گفت: خدا بده شانس باز یکی دیگه  ازت ادرس میخواد.. بذار از ماشین پپیاده شیم باید ببینم چکار میکنی؟
خانومه متوجه شد که پاک کلافه ام کردوواسه همین در کمال ارامش و با لبخند ملیحی گفت:دانشجوی کدوم دانشگاهید..
اقا اونقدر سرخ و سفید شدم .. احساس کردم گونه هام داره میسوزه
و در حالیکه سرم پایین بود گفتم: دانشگاه الزهراع
و صندلی کنار دستش خالی شد.وبا دستش اشاره کرد که برم بغل دستش بشینم و اما مهتاب خودشو انداخت رو صندلی و گفت: زهرا سرش گیج میره برعکس نمیتونه بشینه
--خوب پس این زهرا خانومه...
----اره خوب منم مهتابم.. البته این جوری نگاش نکنین ازون خرخوناس
----میدونم برام تعریف کردن..
-- تعریف کردن؟ منظورتون چیه؟

--- هیچی بازم سوتی دادم.. بعد اینهمه سفارش.. ببین دخترم..
اتوبوس نگه داشت و من پیاده شدم و مهتابم در حالیکه میدوید پشت سر من پیاده شد//..--
-- بابا معرفت.. مثل اینکه داشتیم حرف میزدیم.. اخرش بدبخت میشی صب کن کی بهت گفتم.. خودت به جهنم.. یه کم به فکر من باش...
.. و بارون نم نم میبارید ..و تا خونه یه ایستگاه دیگه باید پیاده میرفتیم..
----------------------

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493