X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1386
درس
چشا ش سیاهی میرفت.. حالش اصلا خوب نبود..           همونجانشست..روی پله ی یه ساختمون..دلش درد میکرد ومدام بهش یاد اوری میکرد که خالیه..
کاری از دستش بر نمی اومد.. شمرد.. یک.. دو .. سه..
ولش کن یادم نیست..
هرچه فک کرد که چتد وقته غذا نخورده هیچی یادش نیومد..اما میدونست که لرزش دست و پا و بدنش از دو سه روز قبل شروع شده..
یادش اومد که پیرزنی بهش یه بشقاب غذا داده بود.. از یاد اوری  خاطره ی اون شب حالت خوشایندی بهش  دست داد.. یه لحظه یادش رفت که گشنشه..
خواست  بلند شه نتونست..  .. یواشکی چشاشو باز کرد  یه عالم سر بود که خم شده بودندو نگاش میکردند..و به محض دیدن باز شدن چشاش  . همه استغفار کرده و گریخته بودند
صداهای در هم برهمی به گوشش میرسید.." خدا بدور کنه مرده زنده شد.."
"پلیسو خبر کنید به نظر میاد عقل درس و حسابی نداره".. " اره اصلا ممکنه از تیمارستان فرار کرده باشه"
" اصلا چرا این ولگردارو جمع نمی کنند"؟"
--------من مرده نیستم فقط گشنمه.. کسی بخاطر خدا بهم کمی  غذا بده..
اما دیگه کسی اون دور و برا نبود.. در عوض تا چشمش تونست ببینه دور و برش پر پول بود.. نیم خیز شد و همه رو تند و تند جمع کرد..
با دیدن پولا نیروی دوباره ای یافته بود..
وفکر تازه ای از مغزش گذشت و میدانست که دیگر لزومی نداره نگران شکمش باشه
و به دنبال کار...چون چیز جدیدی بهش یاد داده بودند..


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493