X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
چهارشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1386
اکس
وسط خیابونوایستاده بود ..عربده میکشید .. بد بختی من و سیمین هم از اونور خیابون باید میومدیم اینطرف تا سوار ماشین بشیم..
منم فوق العاده شجاع و جسوراز نوع معکوسش..
همچین چسبیدم به سیمین که نگو و نپرس..یه اقای میانسالی  از راه رسید اونم مثه ما منتظر بود که چراغ راهنمایی روشن شه .. دیگه طاقت نیاوردم و گفتم . ببخشید اقا میتونیم با شما بیاییم اونور خیابون
و سیمین بلبل زبونی کرد: اخه میدونید اقا ازون پسره که وسط خیابون وایستاده و کاراش غیر عادیه میترسیم ..من نه این میترسه
-- باشه بیایید   اون که ترس نداره.. بنظر میاد قرص خورده
ازین اکسها.. اون تو حال خودش نیست و نمیتونه به کسی صدمه بزنه.. البته نوع قرصش فرق میکنه که چه باشه .. ولی تو خودشه و داره تو فضا سیر میکنه .. اصلا زیر پاشو نمیبینه چه برسه به ادما
الانم فک کنم با اینهمه شلوغ کاریش به پلیس صدو ده گزارش داده اند و النه میان و میبرنش
و چه ادم خوبی بود ..  وایستاد تا ما  سوار ماشین شیم و بعد رفت..هنوز خیلی دور نشده بودیم که صدای اﮋیر پلیس بگوشمان خورد.

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493