X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1386
حس


به نر می رسید
مثل نسیم صبحگاهی
و من تازه امده بودم
برای دیدن نسیم
وبازی با امواج دریا
روی ماسه ها دستی کشید
ماسه ها خندیدند
و با ترنم امواج       زیر نور
رقصیدند
قایق ذهنم تکانی خورد
دوباره نگاهش کردم
همیشه در مسیر تماشا گام بر میدارم
بی صدا
احساسش را در نفسهایم ا تازه کردم
تما شا نبود
عبور ثانیه ها را حس کردم
گیسوانم در باد لرزید
باید شتاب میکردم
در رفتن
همیشه اخر قصه ها حادثه ی دردناکیست
باید از حرارت حادثه دور میشدم
اوبا چشمانش حصار می بافت

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105499