X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
دوشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1386
طنز
اقا جدیدا این آتقی ..از اجداد بسیار دور فامیلهای سببی پدران چندین نسل ما قبل تاریخمان میباشد
بد جوری خودشو درگیر سیاست کرده.و کلی ادعا داره..این جملات ایشون است که می فرمایند باید با اب طلا نوشت..

از افاضات                  آتقی
اقا تازه که باز نشسته شدم گفتم یه کاره نیمه وقت پیدا کنم تا از شر غرغر های عیال راحت بشم وچشمم به جمال بی نظیر وزیر جنگ روشن نشه..هر چند ایشان ساکن همیشگی منزل بنده هستند و قدمشون رو تخم چش عیال بنده(تازه کشف کردم که چرا تو دل عیال جا ندارم ..اقا مگه این مادر خانومی بنده پاشوور میداره عیال مارو ببینه )

گفتم باعیال  مشورتی بکنم  ..اخه توخطبه ی نهج البلاغه اومده با زن جماعت مشورت کن اما خلافشوعمل کن(والله از قرار معلوم اینو در مورد همسر گرامی پیامبر عایشه فرموده اند بنا به گفته ی استاد گرامی خانوم..ببخشید معذورم)اما منکه جرات مخالفت با عیال وسرور گرام رو ندارم..پس عصر همانروز یه کادویی گرفتم و خوشحال و خندان به خونه رفتم..عیال تا درو بازکرد و کادو رو دید
چنان ذوق زده شد که بنده گمان بردم ایشان تاحالا پولهای بیزبانم را اندوخته اند..(هرچند  دیدن چنین خوابی هم غیر ممکنه) و چنان استقبال گرمی ازم کرد که حتی شوفاژمونم هم چنان گرمایی نداره
خلاصه اینکه ما وارد شدیم و عرضادب به حضور مادر گرامی عیال را بجا اورده و رخصت جلوس بر مبل را پیدا نمودیم
..تازه عیال با چایی و لبخند بر لب(که  بعمرم به تعدادمعدود ی شاهدش بودم ) از اشپزخونه بیرون اومد..دستت درد نکنه آتقی چه انگسشتر ی  قشنگیه مادر ببین..مادر انگشتروگرفت ودوسه بار چرخوند ومنوانگشترودخترشوبر انداز کرد و بالاخره سرفه ای کرد تا صداش باز شه و گفت: آتقی اینکه              دستت دردنکنه بعد یه عمری میخوای سر بچه ام روشیره بمالی اینکه  اصل


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493