X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
دوشنبه 12 شهریور‌ماه سال 1386
نیست..منومیگی  بند دلم پاره شد وبه تته پته افتادم وگفتم :  نه مادر به جون شما اصل اصله   بذار بببینم کاغذ خریدشو کجا گذاشتم.منو میگی سرخ و سفید میشدم و کاغذدر هیچ کجای جیبهای بنده پیدا نمیشد
اخرش گفتم      :مادرجون گمونم تو مغازه جا گذاشته ام شما اونو بدینببرم تا  کاغذ خریدشو بگیرم و بیام..
--نه بهتره مامانم باهات بیاد..اقا  انگار یه سماور اب جوش ریختند رو سرم  کم مونده بود جنازه بشم که تلفن زنگ زدسریع موبایلمودر اوردم....محمد صفری بود میخواست برم تو چلوکبابیش  حسابدار بشم..همینطور که گوشی موبایلم تودستم بود گفتم: اعظم نظرت چیه؟ موافقی برم  چلو کبابی اقای صفری ؟..تا اعظم خانوم حرف بزنه مادر خانومی گفت: اره خیلی خوبه دیگه اعظمم از پختن و                 شستن ظروف راحت میشه.وروکرد به اعظم وگفت: حالا دیگه هر چه دلت خواست پارتی بده ومهمون دعوت کن..راستی یادت باشه برا خونه ی اکرم اینام شام بفرستیووداداش مهدی ..ناراحت میشه بشنفه واسه اکرم غذا میبری.اونم یادت نره..یه قلم وکاغذ بده .. اشناهای نزدیکولیست کنم..منم هاج وواج گوش تودستم افتادم                      .. تا ببینم بقیه ی پول غذارومیتونم از حقوق بازنشستگی راس وریس کنم یانه؟  


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493