X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
جمعه 30 شهریور‌ماه سال 1386
چه میدونم
دید یکی عاشق در ویرانه ای
جرعه جرعه سرکشد پیمانه ای
گهگاهی اشک می ریزد جوان
گه بر سر میزند مویه کنان
گه ترسیم میکند نقش ونگار
گه صدایش می زند او نام یار
مانده بود سرگشته در احوال او
گشت نزدیک تا کند او جستجو
گفت:ای مردعاشقی ..مجنون شدی
عاشق که گشته ای تو بیخودی
کی ..سزاوار چنین عشقی بُوَد
دل به مهرش عشق بازی می کند
مرد خندید ونگاهش کرد سخت
گفت:سلطان بودم .افتادم ز تخت
تا بحال یکبار رویش دیده ام
وز نگاهش گل عشقی چیده ام
من خوشم با نام او در ذهن خویش
می گدازد عشق اوهر لحظه بیش
من به نامش کرده ام این دل را
تا مگر حلش کند ..مشکل را
چون نمی بینم یقینا در دل است
بازی عشق میکنم دل ساحل است
نام او را می برم دل می تپد
یاد اوبر جانم اتش می زند
دوری از وی باعث هر مشکل است
میبرم نامش تا جسمم گِل است


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105493