بهار

هنری - طنز- شعر و.........

بهار

هنری - طنز- شعر و.........

بوی نسیم


زنده باد بوی نسیم بوی ?بوی یار اورده است
بر همه صحن و چمن نقش و نگار اورده است
دل را زنــــــــــــــــــــــده کرده بعد عمری انتظار
میرسد بوی خوشی ?بوی بـــــهار اورده است
مجلس رندان  نیست جای تفریح و خوشـــی
بر همه مستان عالـــــــم دل زار اورده است
نفروشــــم این دل بیـــــــــــــــــمار بر فرزانگان
بر دل بیمار من اخبار یــــــــــــــــار اورده است
گر ملامت شنوم(ش) در راه این دلـــــــدادگی
نیست باکی که مرا بر ســــــر دار اورده است

طعم فراغت


دخترک خیره به اب
نور در بینهایت منتشر میشد
افتاب حجم خویش را در اب میبرد
گاه موجی  انتشار نور را بهم میزد
دخترک خم شد و دست فرو برد در اب
نور با سر انگشتانش بازی میکرد

صدای مرغان  نوید صبح روشنی میداد
و هر پرنده با خودش نسیم اشنایی داشت
افق هنوز تنها بود
کوله باری منعکس نمیشد
اما همه چیز پر از تفسیر امدن بود
در زیر پایش شنها شادی می کردند
و موجها  پای کوبان
طعم فراغت میبردند
 و صخره ها در هر انحنای موج
شب را خرد میکردند
دخترک مجذوب درنور و افق بود
روی صورتش درد فراق تبخیر میشد
و گویی صدای پایی
ز افقهای دور
می امد به گوش...........
او می امد.............

ای کاش


ای کاش تو زندگی (ای کاش) نبود. زندگی چقدر زیبا و رویایی میشد. شاید ........

تو یک سرزمین دوراسیابانی ادعا میکرد که" ای کاش "را خریده و دلیل این کارش هم واضح بودچون دیگر کسی ازین واژه استفاده نمی کرد....و بابت فروش ان از پادشاه پول زیادی طلب میکرد  . اما پادشاه او را مسخره کرده و روزی ازدربارش با خفت و خواری بیرونش کرده بود. و می گفت: حالا اصلا ( ای کاش) نباشه هیچ اتفاقی نمی افته ...تا اینکه....اتفاقی برای پسر پادشاه افتاد . ماجرا از انجایی شروع شد که پسر پادشاه هوس شکار در جنگلهای تاریک را کرد.و در اینجا کلبه ی چوبی بود که صمیمت داخل کلبه تمام حیوانات جنگل را به سوی کلبه می کشیدو دراینجا.دختری زیبا با موهای بلوند و چشمانی به شفافیت و زلالی اب چشمه ساران و قلب مهربان چون گرمی افتاب سوزان  با مادرش زندگی میکرد . تا اونروز پای هیچ بنی بشری به اونجا نرسیده بود و و انها تنها ساکنان ذی شعور جنگل بودند . تا اون روز پسر پادشاه برای شکار گذرش به ان جنگل انبوه که درختان سر به فلک کشیده داشت افتاد. از قضای روز گار گیسو طلا دختر  شیطون و بلا برای اوردن اب به چشمه رفته بود که سربازان پسر پادشاه هم رسیدند و چون بدون  توجه به اینکه دخترک داشت اب پر میکردد... خواستند مشکهایشان را از اب پر کنند و دست و رو بشویند . با اعتراض دخترک روبرو شدند و سرو صدا بالا گرفت. پسر پادشاه متوجه سرو صدا شد خودرا به چشمه رساند تا ببیند چه اتفاقی افتاده..

تا چشمش به دخترک قصه ی ما افتاد به قول داستانها یک دل نه صد دل عاشقش شد .و چون یکی از سر بازان پادشاه هم عاشق دخترک شده بود. هیچکدام حرفی نزدندو و فقط ادرس خانه ی دخترک را گرفتند و هر کدام به راه خود رفتند.گیسو تا رسید خونه . ماجرا رو برا مادرش تعریف کرد . مادر هم گفت: لابد پسر پادشاه از تو خوشش امده.
اما از پسر پادشاه بشنوید .  همینکه به قصر رسید احساس کرد که دلش  گرفته . اما او نمیتونست از کلمه ی ای کاش استفاده کنه. و نمیدونست برای چه دلش گرفته و ارزویی نمی کرد.

پادشاه جویای احوال پسرش از بقیه ی سربازان شد و فهمید که پسرش عاشق شده . اما ارزویی نداره و فقط مریض شده........
پسر پادشاه روز یروز مریضتر و بد حالتر میشد و هر چه دکتر و طبیب می اومد و دوا تجویز می کرد فایده ای نداشت.پسر پادشاه فقط میتونست بگه واقعا دختر زیبایی بود.. پسر پادشاه روز بروز حالش بدتر میشد و سرباز هم دست کمی ازو نداشت.این خبر در شهر پیچید تا به گوش مردی رسید که کلمه ی "ای کاش "
را خریده بود و مال خودش بود . او سریع خود را به شکل یک طبیب در اورد و به نگهبانان گفت: دوای درد پسر پادشاه و سرباز دست من است . از پادشاه اجازه ی شرفیابی میخواهم .

نگهبانان به پادشاه اطلاع دادند و پادشاه گفت: ما که قبلا فرموده بودیم هرکسی بتواند پسرمان را درمان کند اجازه ی ورود دارد. بگویید وارد شود
و بدین ترتیب مر به حضور پادشاه رسیدو پس از معاینه پسر پادشاه گفت: قربان دوای درد پسر شما دست یک نفر است و بعد مشخصات او را که خودش بود به پادشاه داد و بعد هم سر باز را معاینه کرد و گفت: قربان بایدبروید و این مرد را بیابید که دوای اینان دست اوست.و خودش بلافاصله از قصر خارج شده و به محل زندگیش برگشت.

پادشاه فوری چند نفر را به دنبال اسیابان پیر فرستاد. مامو.وران اسیابان را یافتند و نزد او اوردند. و پادشاه
ازو پرسید که ایا دوای پسرش را با خود اورده است . اما اسیابان از پادشاه پرسید که موضوع چیه؟

و پادشاه ماجرارا برای اسیابان شرح دادو اسیابان بعد از شنیدن ماجرا گفت: پادشاه بسلامت باشد . دوای درد پسر شما همین" ای کاش" است و بس.
ابتدا پادشاه فکر کرد که اسیابان او را دست انداخته . اما بعد از کمی تامل گفت: خوب اگر دوایش همین باشد . من به تو دستور میدهم که انرا به من بدهی . اما اسیابان پیر گفت: نه قربانت گردم . شما باید نصف خزانه ی دولتی را بدهید تا من انرا به شما بدهم و شما ازادید که انرا در اختیار تمام رعیت و پسرتان قرار دهید.و

- اگر پسرمان معالجه نشد چه؟
- قربانت گردنم را در دم بزنید و بدین ترتیب پادشاه راضی شد

همینکه " ای کاش" را خرید انرا ازاد کرد. وبلافاصله پسرش با صدای بلند گفت: پدر ای کاش من این دختر را دوباره ببینم و  ای کاش خواستگاری میکردم .
 و پادشاه دستور داد که همه اماده باشند و در رکاب پسرش به منزل ان پیر زن و دخترش بروند .
اما سرباز تا توانست در قلبش ارزو کند که ای کاش میوانستم این دختر به همسری برگزینم .بلافاصله یاد پسر پادشاه افتاد و برای همیشه ازین فکر منصرف شد.
اونروز در تمامی ان سرزمی جشن و پایکوبی بر پا بود چر ا که مردم براحتی می توانستند ارزوهایشان را

بر زبان اورند و حتی فقط خودشان بهش فک کنند...
میدونم طولانی و خارج از حوصله است
اما نتیجه ی اخلاقی انکه: ارزو نکنیم کاش ای کاش نبود اونوقت زندگی خیلی مشکل میشه . پـــــــــــــــــــــسس زنده باد ای کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاش.....