بهار

هنری - طنز- شعر و.........

بهار

هنری - طنز- شعر و.........

شوق

مرا خواندی
ازخود گذشتم
برای دیدنت اماده گشتم
توشه ی ره برداشتم
اندک بود... برای دیدارت کافی نبود...
انتقدر در شوق رسیدن بودم
انتقدر تشنه ی وصالت بودم
یادم رفت از کدام را ه باید می امدم...د
و دوباره مرا خواندی.. صدایت  مشعل راهم شد..
دستانم خالی و ره توشه ی اندک
اما دلم لبریز از عشق تو..
و نهال ارزویم قد میکشید برای دیدارت..
گذشتن از ره پر خطر  با دستان خالی نا ممکن مینمود
ایستادم.. تردید کردم.. نا امید میشدم...
دوباره مرا خواندی..
اشتیاق در صدایت موج میزد..
تصور دیدنت.. دیدن لبخندت.. انتظار رسیدن به تو...وشعله های سرکش عشق..
راه را برایم هموار میکرد..
من راه را شتابان میپیمایم
هنوز مسافرم..مسافر کوی تو...
مرا هر لحظه بخوان
صدایت ارامش وجودم است
و شعله های قلبم در اشتیاق تو...
برای دیدنت لحظه هارا میشمارم
معـــــــــــــــــــــــبود من

مولی

باز دل در سینه افغان میکند
یاد تو دل را پریشان میکند
عشق تو جاری در جان و تنم
بوی تو دارد همه پیراهنم
نام تو درمان درد عالم است
مهر تودر جسم و جان عالم است
یا علی کعبه به مهرت در گشود
نام تو  بود انزمان نامی نبود
گل ادم را به عشق تو سرشتند یا علی
نام تو با خون نوشتند یا علی
زندگی با عشق تو کامل شود
این دلم بر مهر تو مایل شود
چون به معراج شد مشرف ان نبی
صوت حق بشنیده با صوت علی
بود دست تو نزد مصطفی
ان زمان که امدش دست خدا
ان نگینو.انگشترش زیبنده بود
جز پیمبر کی به معراج رفته بود؟

سرد

هوا خیلی سرده رنگم پریده
یکی رو این اتول خط کشیده
بی انصافی کرده ضبطمو برده
اما کسی انگار اونو ندیده

زنگ میزنم  پلیس بیاد ببینه
علمی  ندارم توی این زمینه
بعد دوسه ساعتی مامور میاد
تا میرسه میگه مشکل همینه

بارون میاد زمین خیلی خیسه
سمانه زخنده میره ریسه
سمانه جون دزدی خنده داره
میخندم به اینکه میشی سر کیسه

رسیدیم سر چهرراه ایستادیم
شیشه کثیف شد ولی ما پول دادیم 
دختره  ماشین دیگه ای رو دید
پولش زیادی بود ولی  دلشادیم

سمانه صداش کرد باهاش کار داره
یکی داره سر به سرش میزاره
منکه دیگه هیچ طاقتی ندارم
سمانه رفت دختره رو بیاره


من میپرسم چقدر در امد داری؟
سر به سر کسی نذار ..بیکاری؟
اشک  چشاش میریزه مثل ابرا
میگه  خوشی ز درد خبر نداری..

دختره  بیچاره سواد نداره
یه بابای پیر و علیلی داره
مادرش عمریه خفته زیر خاک
ز حال دخترش خبر نداره

سر خیابون بعدی نگه دار
بابام نشسته اونجا پشت دیوار
ما که خونه و جای خواب نداریم
سرفه میکنه .. به امید دیدار

اشک نشست رو چشمای دوتامون
سمانه میره اون سمت خیابون
میخوام برم دنبال دختر خانوم
بغضی نشسته توی این صدامون

پسرکی خیره میشه به چشمام
میگه خانوم اخریش شد تمام
تروخدا یه بسته ادامس بخر
والا امشب نداریم نون و شام

یه دختری داره میاد با باباش
رو هواست و نمیبینه زیر پاش
سگش کنار پسر بچه رسید
صدای کشیده به گوش رسیده