دیدم تو اسمونم دارم پرواز میکنم باور کن لیلی راست میگم تو هم بودی اما تو سریعتر پرواز میکردی تو تا خدا من خیلی عقب بودم و راه سختی بود اسمان ابری بود و دل من هم اندکی .. اندک نه . خیلی زیاد شایدم زیادتر از زیاد من به دنبال تو ودر مسیر تو تو راه را نشانم دادی اما من میترسم لیلی میترسم از اینکه نتوانم تاخدا برسم تند تر از من پرواز نکن ببین حتی ستاره ها هم خوابند در اسمان جز من و تو کسی نیست لیلی همه خوابند همه چرا جشن بالماسکه راه انداخته اند کسی را نمی توان شناخت همه ماسک دارند شاید تقصیر عینکم است لیلی من باید این عینک دودی را بردارم
من بزرگ میشوم و در هر لحظه از زندگیم عظمت مردی سایه افکنده که دوست و دشمن او را میستایند او خون خداست مردی که خدا با غرور بر شهادتش نزد ملایک افتخار کرد و از خلقت بشر خشنود
برف به شدت میبارید.. و همه جا سفید پوش شده بود یار علی اومد کنار پتجره و نگاهی به بیرون انداخت و با صدای گرفته ای گفت: خدا بخیر بگذرونه .. اگه امشب دووم بیاری شاید فردا هوا بهتر بشه و راه باز شه و بتونیم بریم.. نرگس در حالیکه به سختی نفس میکشید و صدایش به زور به گوش میرسید با همون صدای اهسته گفت: دووم اوردن دس من نیست.. تا خدا چه بخواد؟ و دوباره از حال رفت.. یار علی از جلوی پنجره سریع خودشو رسوند بالای سر نرگس و سرشو بلند کرد و کمکش کرد که بشیند و دوتا بالشت پشت سرش گذاشت ـ---نرگس ترو خدا به من رحم کن...به بچه مون فک کن.. بعد اینهمه انتظار داری مادر میشی نرگس از یاد اوری یار علی لبخندی رو لبای رنگ پریده اش نقش بست و گفت: انگار قسمت نبود من بچه مو ببینمو باز از حال رفت ---نرگس الان میرم دنبال گل خانوم.. شاید کاری بتونه برات بکنه نرگس در حالیکه تو چشمای یار علی زل زده بود گفت: نه یار علی از دس کسی کاری ساخته نیست.. بیچاره مادرم.. اگه بشنفهو دیگه نتونست حرفی بزنه یار علی نگاه نگرانش را به چهره ی رنگ پریده ی نرگس دوخت..یادش اومد چقدر به شهر رفته بودند و چقدر پول خرج کرده بودند.. -- راستی نرگس اون نذری که برا امامزاده کرده بودی.. چه بود؟ .. میگم نذرتو ادا کردی؟ هان نرگس اداش کردی؟ اما نرگس دیگه جواب نمیداد