بهار

هنری - طنز- شعر و.........

بهار

هنری - طنز- شعر و.........

قدسیان

قدسیان را غم فزونست خدا
رخصتی وقت اذونست خدا
 اخرین سجده ی نور نبوی
دل زینب نگرونست خدا

لشکری اماده گشته چند هزار
میرود خون خدا به کارزار
میکند زینب از دور نگاه
میخورد اسبی زمین در ریگزار

میدودگه سوی خیمه باشتاب
گه زنندش تازیانه با عتاب
حیدر ثانی اسیر گردیده است
افتابا تو دگرهرگزمتاب

دختری پاهای او تاول زده
صورتش یاس کبودپردرده
میکند ناله ز جور ظالمان
منتظره تا که بابابرگرده

میشود بانوی شام و ماندگار
میبرد یاس کبودی یادگار
چون شبیه دختر پیغمبر است
همچو  او میره سوی پروردگار

خطبه های حیدری اید به گوش
شربت شیرین حق را می بنوش
هرچه دیدم بود زیبا و نکو
در تولی علی  ایدل بکوش 


عمه

خیمه ها میسوزد و من میدوم
عمه جان داغ علی رو میبرم
عمه جان ابی نمیخواهم دگر
از برای اصغر مشکی میخرم

عمه جان کجاست عمو و اکبرم
تو بگو شلاق نزنندبر سرم
عمه جان مرکبمان اخر چه شد
پس چرا مارا پیاده میبرند

عمه جان دلتنگ بابا گشته ام
من دگر هرگز نگویم تشنه ام
این همه پای پیاده امدیم
خسته ام دنبال بابا گشته ام

عمه جان میشنوم صوت پدر
بر سر نیزه می خواند یه سر
او شبیه است به بابایم حسین
کی  به سر می اید اخر این سفر؟

بارش

-
گفتم با بارش اولین برف زمستانی غمهایم را رنگ سپیدی خواهم زد
مدتهاست که  هر روز برف میبارد
راستی میدانی چندمین برف زمستان است؟
من فراموش کرده ام
اما هنوز چیزی در دلم سنگینی میکند
و رنگ غمهایم  هنوز تیره تر از شبست
من غم غریبی دارم
غم کودکی که پدرش را هرگز
لبخند به لب ندیده است
غم کودکی که هنوز جای دست پدر
گونه اش را می ازارد
و غم کودکی که هیچگاه نگاه پدر را ندید
پدری که همیشه شرمسارکودک خویش است