بهار

هنری - طنز- شعر و.........

بهار

هنری - طنز- شعر و.........

فرار


گفت : کجا با این شتاب؟
- من در حال فرارم .از کسی که یک ان مرا ترک نمیکند
-نگاهم کرد پوزخندی زد و گفت خدا شفا بده. من که کسی رو نمی بینم

ایندفعه نوبت من بود که بهش بخندم .
- نیازی به جستجو نیست  او همیشه با من است همیشه با شماست. او با همه است
-دوباره نگاه عاقل اندر سفیهانه ای به من انداخت و سرشو تکون داد و رد شد.
از پشت صدایش کردم . عمو یه دقیقه وایستا .. نمیخوای بپرسی چرا دارم ازش فرار میکنم؟
- با تمسخر گفت: نیازی نمی بینم . اخه اصلا کسی دنبالتون نیست که دارید فرار میکنید
- خوب اشتباهتون همینجاست . شما اگه دقت نکنید نمیبینیدش . یه افسار انداخته گردنمو هر جا دلش بخواد میکشوندم. اصلا خودتونو خوب نگاه کنید . شماروهم داره با غل و زنجیر میبره.
ایندفعه مرده خیلی عصبانی شد و گفت: من نمیدونم چرا این دیوونه هارو جمع نمیکنند در عوض میان گداهارو جمع میکنند. ولمون کن بریم به کارو زندگیمون برسیم.
-افرین حالا رسیدی به اصل مطلب . منظورم همین کارو زندگیست.
- میتونم بپرسم کارو زندگیتون چیه؟
- نه اقا مگه شما مفتشید؟
-نه خواهش میکنم.....................................

- من راستشو بخوای لوازم خانگی وارد میکنم و ای چند درصدی میکشم روش. و بابت اون جنسهاییم که واسه وارد کردن همچی بفهمی نفهمی حرووم میشه..تو را ه.. خوببب... ازین را ه زندگی میکنم و الحمدالله وضعم بد نیست..
- همین اون درصد که شمارو میکشونه دنبال خودش اون منتونو میگم .. منم  کارم ساخت و سازه و باصطلاح معمارو مهندس و حالا هرچه دوس داری شما بگو... تازه میفهممم بابا این من بساز بفروش پاک منو الت دست خودش کرده و نمیذاره به زندگی برسم .منظورم زندگیییییییییییههههه .. میفهمی....
- مرده تازه دوزاریش افتاد و ایستاد مدتی منو بروبر نگاه کرد و بعد دستشو پیش اورد و گفت: من سپهرم
حرفای جالبی زدید .. میتونیم بیشتر باهم اشنا بشیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و خدا میدونه که .............

اینم از تاکسیها

دیروز سوار یه تاکسی بودم                                   گویی بنده در این عالم نبودم
رسیدم  مقصد و گشتم پیاده                                دویستی دادم و گفتم زیاده
بگفتا راننده بقیه اش کو  ؟                                   چرا رو کردی شما به انسو؟
اقای راننده با من هستید  ؟                                   دادم کرایه رو انگاری مستید
بخندید راننده شما کجائید ؟                                  ز غار کهف الان  دارید می ائید؟
داداش کرایه هامون گشته افزون                             بین این کاسه ی چشمم پره خون

میدی پولو یا  خودم بیام پائین                               میکشم از حلقومت با اقا رامین
دیدم اقا رامین مثل یه غوله                                  اینجامنطق چیه حرف حرفه زوره
ترسیدم و شدمیه کم دستپاچه                             هزاری دادم و رفتم تو کوچه
خدارو شکر کتک نخورده بودم                                 جونم رو به خدا سپرده بودم
سریع زنگی زدم به تاکسیرانی                              گفتم ماجرارو دادم نشانی
اونا اب پاکی ریختند به دستم                              خیال کردم که اصلا زنده نیستم
کرایه ها تازه خیلی ارزونه                                    فک نکنی بدین منوال میمونه
کرایه ها میشه زیاد دوباره                                    همینکه اولین باروون بباره
بعدیش رو فک نکن خیلی مونده                           اون موقع که بهار سرمارو رونده
 دیدم اوضاع بد جوری خرابه                                ارزونی واسه ما عین سرابه

 

جاده

بارون بشدت می بارید انگاری اسمان همه ی بغضشو  که تو دلش سنگینی میکرد میخواست یه دفعه ای خالی کنه . افتاب چهره پشت ابر پنهون کرده بود . گاهی باد ی که میوزید برگهای دورنگ رو بازی می داد.

و لی کاملیا به هیچ چیزی اهمیت نمیداد  . قدمهایش را تند تر میکرد و بسرعت جاده ای رو که ازش بینهایت متنفر بود می پیمود. ایستاد دوباره نگاهی به پشت سرش کرد و اه بلندی کشیدو نم نم اشکاش با قطرات باران در هم می امیخت و شوری اشکش رو که طعم بارون میداد رو تو دهنش
 حس میکرد. گریه مهلتش نمیداد.  نمیخواست گریه کنه اما اشکاش بی اختیار از چشماش جاری میشد. میدونست که باید در عوض اشک می بایست اتش خشم و نفرت از وجودش زبانه میکشید
 باران شدت بیشتری گرفت. خیس خیس شده بود و سوز و سرمای اخر پائیز
به کمک غمش امده بود تا اونو کاملا غافلگیر کنه.احساس کرد خیلی سردش شده و انگاری دندوناش از شدت سرما بهم میخورد . به خودش تلقین کرد که نه من سردم نیست. ولی سرما تا استخوانش نفوذ  می کرد. نگاهی به اسمان انداخت .انگاری میخواست برف بباره .باید زودتر خودشو به کنار جاده اصلی میرسوند تا بتونه کمک بیاره.  این جاده ی لعنتی . صدبار بهش گفته بود که خاکیه  ونباید با این سرعت بره
کاش از ماشین پیاده نمیشد . اگه  خودش تو ماشین بودنمیذاشت با این سرعت بره و اینحادثه ی وحشتناک اتفاق نمیفتاد. و حالا امید داخل ماشینی که هر لحظه امکان اتش گرفتنش بودگیر نمی افتاد.
کاملیا تمام سعی خودشو کرده بود که امید رو از داخل ماشین بکشه بیرون ولی موفق نشده بود.
یاد خونهایی که بر زمین میریخت و ناله ی امید دیوونه اش میکرد. دیگه داشت مثل دیوونه ها میدوید .تازه کنار جاده اصلی رسیده بود سرما و باد و خودشو از یاد برده بود.  برای اولین ماشینی که از دور دیده شد بزحمت دست تکون داد . ماشین با صدای گوشخراشی توقف کرد و تنها تونست با اشاره ی دست  اون جاده ی لعنتی رو نشون بده و زیر لب زمزمه کنه .امید...
 نور کمرنگ افتاب از پشت پرده چهره شو نوازش می داد. اروم اروم چشاشو باز کرد و اولین کلمه ای که گفت امید بود.
مادرش  از روی صندلی بلند شد و خودشو رسوند بالای سرش و خم شد و پیشانیشو بوسید
- مادر جون نترس امید حالش خوبه .  دکترش گفته که کمک به موقع برای نجاتش رسیده.
تو هم چند روزی باید بستری باشی گویا فشار عصبی و استرس زیادی بهت وارد شده که برای قلبت اصلا خوب نبوده.  توکل بخدا... خدارو شکر که خطر از بیخ گوشتون رد شده.. صد بار  بهتون گفته بودم این جاده واسه نمایش  بازی نیست . خیلی مواظب باشید.