X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
جمعه 26 آبان‌ماه سال 1385
بغض

 

دل ما زغم دلدار بسی شاد شده
سرزمین  درد ما ز جورت اباد شده
یوسفی که به طمع عشق به دام انداختند
به لطف و کرمت ز بند ازاد شده
هر کجا سخن از لیلی و مجنون گویند
زصفا و سادگی این دل من یاد شده
منتظر تا که بگیرم در بغل خاک لحد
در انتظار اجلم بغضم فریاد شده
---------------------------------------------------


 امروز تربیت بدنی داشتیم. اخه من نمیدونم این واحد و مگه واسه علافی باید بگذرونیم یا واقعا یه چیزی یاد بگیریم. استاد تربیت بدنیمون بسکه سنگین وزنه. صد رحمت به رضا زاده.باور کنید نمیتونه از جاش بلند شه . من نمیدونم چه طوری این استاد ورزش شده؟
از همه ی اینا گذشته یه خرده به سرو وضعشم برسه بد نمیشه. یه مانتو میپوشه. که باید به بشکه های باروت گفت: افرین ...
و چه مقنعه ای سرش میکنه. خداییش دریغ از یک اتو. حالا من و افسانه هم که به این چیزا گیر میدیم هی بهم اشاره میکردیم و میزدیم زیر خنده. که یه هویی متوجه شد. حالا بیا و درستش کن..
هردومونو از ته سالن صدا کرد . مثل بچه های معصوم سرمونو انداختیم پائین و انگار که متوجه نیستیم
موضوع چیه؟
تا رسیدیم به وسط سالن تربیت بدنی که استادگفت: خوب خانومها . میتونم بپرسم واسه چه داشتید میخندید؟کجای این تمرینا خنده داربود
افسانه استادجواب دادنه. سریع چشمکی زو بهم و گفت: اخه استاد شما که نمیدونید این شقایق وقتی داشتید نرمش میدادید مثل پنگوئنها  که بالاشونو باز میکنند دستاشو باز میکرد من خنده ام گرفت و صداش کردم و بهش گفتم خودشم خنده اش گرفت.  نا سلامتی ورزشکاره. خیر سرشه . اما دوتا نرمش بلد نیست
استاد تا شنید منم ورزش میکنم . خنده اش  سقف بلند سالن رو لرزوند.
- خوب پس خودت ورزش میکنی . چه رشته ای.؟
تا بیام جواب بدم افسانه  مجال نداد. میدونید استاد هردومون تنیس و والیبال  بازی میکنیم . گاهی هم...
خدا رو شکر استاد دیگه نذاشت افسانه ادامه بده و الا میخواست دوباره داستان تعریف کنه.
-- خوب متوجه شدم . حالا باید واسه تیم دانشگاه یه فکری  در موردتون بکنم.خودت یه چیزی بگو. این دوستت که مجال حرف زدن نمیده..
بیچاره استادنمیدونست که من از افسانه هم بلبل زبونترم. اما اونجا واسه اون کار خطائی که انجام داده بودیم  لالمونی گرفته بودم.
--استاد راستش هر چه که لازم بود افسانه گفت. چیز زیادی نمونده اما گاهی شطرنج بازی میکنم . البته ........
- استاد راست میگه . شطرنجش عالیه . اما میدونید از باخت خیلی میترسه . واسه همین زیاد تو بند این کار نیست.
- خیلی خوب حالا برید سر جاتونو و نرمشهارو ادامه بدین . دیگه هم تکرار نشه.
و هردومون با گفتن چشم  سر جامون بر گشتیم.
حالا  سایه بود که هی از پشت سر گیر داده بود و یه ریز میگفت: باز م خود شیرینی کردی؟

- میدونی که نیازی ندارم . مشک انست که خود ببوید نه انکه  عطار بگوید. ما اینیم. اصلا میدونی سایه همه میفهمن من دنیای استعداد های نهفته ام. کیه که منو کشف کنه؟مگه همین استاد ارجمند..
که ایندفعه نگاه استاد  که بهم زوم شده بود اخطار شدیدی رو به همراه داشت.
بعد تربیت بدنی تا با بچه ها رفتیم بوفه.افسانه رو کرد  به
چهار پنج تا از
بچه ها و گفت: خوب دوستان . به افتخار دو ورزشکار محترم که در جمع شما حضور دارند همگی قهوه و کیک مهمون شقایق هستید
منو میگی دستمو گذاشتم رو قلبم و کم مونده بود سکته بزنم . من خسیسه واسه ی خودم بزور ازین فداکاریها میکنم. حالا بیام و  همه ی بچه ها رو مهمون کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.
تازه دستمو از رو قلب بیچاره ام که داشت مثل سرعت نور میزد. برداشته بودم که هر کدوم از بچه ها سفارش و درخواستی داشتند.پس رو کردم به افسانه و گفتم : احساس میکنم باید برم تو هوای ازاد . بچه ها  من نمیتونم  وایستم.
راستی افسانه بیا این کیف پولم . دم در منتظرتم . خوب اخرین کلاس ادم که تربیت بدنی باشه بازم میشه یه راه گریز پیدا کرد وبسرعت از بوفه اومدم بیرون..
و تا دم در دانشگاه داشتم میخندیدم حالا هر که منو میدید فک میکرد دیوونه شدم. اما راستش افسانه بعد دیدن  داخل کیف پولم حتما دیوونه میشد......................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105499