X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
دوشنبه 29 آبان‌ماه سال 1385
طعم نان

--

گونه هاش خیس بود
 حتی اواز قناری اونو خواب نمیکرد
معصومیت چشمانش خبر از طعم مجهول اسایش داشت
او بیدار بود
می شمرد
یک.. دو................
رهگذرانی را که می رفتند
یک نفر با سبد نان گذشت
چشم دخترک خیره به سبد نان بگشت
بوی نان مثل نور ایمان.................
در جسم و جانش نشست
راستی کی غذا خورده بود؟
گرسنه بود و به دنبال ایمان می گشت
ذوب میشد در جرم نورانی بوی عشق
اهسته قدم بر میداشت...................

به دنبال بوی نان...............

ببخشید خانوم : میتوانم طعم نانی بچشم؟
انگهی چو واژه ای در سکوت شب خاموش شوم
زن ایستاد.................
چنین شبیخونی را پیش بینی نکرده بود
همه ی لحظه ها ایستادند
حزن در چشمان زن می روئید
باورش سخت میگشت.............
اندکی بعد......

سبد نان  دست دخترک بود

وباران سخاوت می رفت..............
تا هوای لطیف سخاوت را برای پروانه های عاشق تفسیر کند..........


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105543