X
تبلیغات
رایتل
  بهار
هنری - طنز- شعر و.........
پنج‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1385
داستان

ببین با زبون خوش دارم بهت میگم به این دختره ی چش سفید میگی مثل بچه ادم سرشو بندازه
پایین و و حرف گوش کنه
والا هرچه دیدید از چشم خودتون دیدید.
از پشت پرده یواشکی نگاهی به حیاط انداختم و مامانی بیچاره ام .مثل گنجشک داشت می لرزید و مدام اشک میریخت و میگفت:چشم اقا شما عصبانی نشید . حتما قبول میکنه
-- کجا قبول میکنه الان سه ماه ازگاره منو سر میدونه.. دیگه خون جلو چشامو گرفته
کاری نکنه که دستم به خونش الوده بشه.. ببین کی بهت گفتم
در همین بین اعظم خانوم از پنجره ی طبقه ی پایینی سرشو بیرون اورد و گفت:حاج یدالله شما خودتون
ناراحت نکنید تروخدا.. الهی بمیرم واستون که دارین این همه حرص و جوش میخورید .حالا نمی خواد
واسه خاطر حاج حسن و این دختر ورپریده خودتون ناراحت کنید . صبر کنید واستون شربت بیارم . حاجی دور سرت بگردم زبونم لال مریض میشی . اونوقت من چه خاکی به سرم بریزم.
و مامانم با چشمون گریون اومد بالا . در حالیکه اعظم خانوم با سینی و شربت البالو   جلوی بابام وایستاده بود و در حالیکه قربون صدقه ی بابام میرفت .بزور شربتو تو حلقومش میریخت
همونجا پشت پنجره میخواستم داد بزنم و بگم . چرا دختر خودتو نمیدی به حاج حسن..؟ اما از ترس بابام هیچی نگفتم و خودمو کنار کشیدم و نشستم رو صندلی و صورتمو گرفتم تو دستام و زدم زیر گریه..
مامان بیچاره ام اومد تو.در حالیکه خودشم داشت اشک میریخت ..
-- خوب تو واسه چه ابغوره گرفتی دختر .. ؟ بلند شو .. یه ابی به دست و صورتت بزن.. میخواییم بریم خونه ی خان داییت
خان داییم تنها کسی بود که ب
ابام ازش حساب میبرد .اونم چه حسابی.خوشحال شدم .
و از جام پاشدم و رفتم که دست و صورتمو بشورم..هنوز صورتمو خیس نکرده بودم که صدای باز شدن در اومد
و صدای بابام بود که می گفت: کو کجاس؟ میخوام از دهن خودش بشنفم .  و خیالم راحت شه
الان میخوام برم  مغازه ی حاج حسن. باید بدونم تکلیفم چیه؟
در حالیکه اب از صورتم شر شر میریخت و خشکش نکرده بودم .. وارد هال شدم
-- سلام بابا
- سلام .. حالا باس تکلیف منو معلوم کنی
از خجالت سرموپایین انداختم. شایدم از ترس .
مامانیم به دادم رسید . گفت : حاج اقا بچه ام خجالت میکشه . من ازش می پرسم بعدا بهتون میگم
--- بابا خوبیت نداره . تا الان که می گفت درس دارم . الان بهونه ی چه رو داره؟
-- بابا میخوام برم دانشگاه
-- استغفرالله . دختر زبونتو گاز بگیر.. دهنتم اب بکش. من اونقدر بیغیرت نشدم که دخترمو بفرستم . بین یه مشت نامحرم بشینه و درس بخونه
--حاج اقا شما خودتو ناراحت نکن . بچه است نمیفهمه . من باهاش حرف میزنم . درست میفرمایید . درسشم تموم شده
اعظم خانوم در زد و وارد شد
رو به بابام کرد و گفت: حاج اقا باز که خونتونو کثیف کردید . بشینید ترو خدا استراحت کنید . اینجوری از پا در میایین زبونم لال.
راست میگفت بابام همونطور سرپا وایستاده بود و هنوز ننشسته بود
مامانم هردو رو دعوت به نشستن کرد و رفت که چای و میوه بیاره
اعظم خانوم رو کرد به من و گفت: خوب حاج حسن خیلیم سنی نداره  . من با بابات ازدواج کردم از تو هم کوچکتر بودم . تازه بابات از حاج حسن هم سی سال بزرگتر بود..نه حاجی؟
بابام در حالیکه میخندید گفت: خانوم شما منو با حاج حسن مقایسه میکنید؟
--- نه حاجی زبونم لال .. شما کجا  .. حاج حسن کجا؟ میخوام نازنین بدونه که عشق و علاقه به سن و سال ربطی نداره.. من هنوزم شمارو مثل روزای اول زندگیم دوست دارم
و رو کرد به من و گفت: والله اگه واسه نسترن اومده بود من بدون اطلاع نسترن جواب بله رو میدادم
---- بابام با غیظ نگاش کر د و اونم خندید وگفت: حاجی خودم که نه.. منظورم از طرف نسترنه
بابام در حالیکه سرفه میکرد گفت: فک کنتم همه تون اشتباهی ملتفت شدین . اخه عزیز من حاج حسن که نازنینو واسه خودش نمیخواد . واسه برادر زنش اقا مصطفی که مهندس صنعت خونده .. صنایع خونده . خواستگاری کرده؟ گویا مهندس این نازنینو دیده حالا خودش یا خواهرش و پسندیده.و
از اونموقع
حاج حسن پاشو کرده تو یه کفش که الا و بلا باید نازنینو بدی به ما

مامانم با سینی چای وارد شد و به منم گفت که برم میوه بیارم و رو کرد به بابام و گفت: اخه حاجی خدا خیرت بده . سه .. چهار ماهه ازگاره روزگار منو این بچه رو سیاه کردی .و تازه میگید واسه مصطفی می خواد
-- نه پس واسه خودش میخواد .. حاجی که سه تا زن داره و دوتا پاشم لب گوره.. اگه ازین غلطها میکرد خودم خفه اش میکردم
و حالا اینجا اعظم خانوم بود که گفت: وا ندیده دستی  دستی دختر مثل دسته گلمونو بدیم به این مثلا مهندس که چه بشه؟  نازنین هنوز دهنش بوی شیر میده.( ولی من دهنم اصلا بوی شیر نمیده).راستی حاجی میگن این دانشگاه.. خدایا یادم رفت . مخصوص دختراست .. خدایا اسمش چه بود.. حالا یادم بیفته میگم.. بهتره بره درس بخونه
مامانم گفت: نه اگه هم خواست بخونه میره خونه ی شوهرش . اگه اجازه داد که میخونه و گرنه . همون بهتر بشینه و زندگیشو بکنه
منم نفسی براحتی کشیدم.................

طولانی شد خوب دیگه..........................

عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
آرشیو
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 105499